hassan.kazemzadeh@gmail.com
گفتیم که شلایرماخر، دو نوع تفسیر را مطرح ساخت:تفسیر دستوری و تفسیر فنی. از منظر او تفسیر دستوری یک متن، به خصوصیات زبانی که در یک فرهنگ، مشترک است نظر میشود. اما در تفسیر فنی- روان شناختی، بر ویژگیهای فردیِ صاحب اثر تأکید میشود.
او در مباحث هرمنوتیکیِ خود، اولویت را به تفسیرِ فنی داد، اما شاگرد او ساموئل بُک که پس از شلایرماخر راه استاد را در پی گرفته بود از آن جهت که زبانشناسِ قابلی بود اولویت را به تفسیر دستوری داد.
او در کتاب خود"دانشنامه و روششناسی علوم زبانشناسی تاریخی" توضیح داد که تفسیر(هرمنوتیک)، میتواند یک معنای مطلق و اصلی برای متن پیدا کند و مفسر را به معنای نهایی متن برساند. اما در کنار تفسیر، عنصر دیگری به نام نقد را مطرح ساخت.
ساموئل بُک، عنصر نقد را از عنصر تفسیر جدا دانسته و مدعی شد، تفسیر، تلاش برای فهم معنای اصلی متن در رسیدن به معنایِ نهایی است در حالی که نقد رابطهی معنایی موضوع متن، با پدیدارهای دیگر را مورد بررسی قرار میدهد. به بیان روشنتر، او میگوید که اگر بخواهیم در یک متن بفهمیم که نویسنده چه مقصودی داشته و چه معنایی را برای انتقال به مخاطب در نظر گرفته است،کاری تفسیری انجام دادهایم. اما وقتی به روابطِ مطالبِ این متن و امور خارج از آن _ مثل حوادث شخصی یا اجتماعی که در محیط زندگی خصوصی نویسنده یا مؤلف رخ داده است _ میپردازیم به نقد متن پرداختهایم.
تفاوت کار شلایرماخر و بُک این بود که بک برای رسیدن به معنای نهایی متن و توفیق در تفسیر فنی، بیشتر نشانههای تاریخی را مورد توجه قرار میداد در حالی که شلایرماخر به شناخت مؤلف و فهم خصوصیات روحی و ذهنیت خاص او تکیه مینمود.
ساموئل بک با پرداختن به دلالتهای تاریخی و اهمیت دادن به نشانه و پدیدههای مرتبط با متن، روزنهای به تاریخینگری در هرمنوتیک گشود. کاری که پس از او توسط دیلتای پیگیری شده و ادامه یافت.
دیلتای، هرمنوتیک را از حوزهیِ صرفا متن، به ساحت تمام علوم انسانی کشانده و بدینگونه آنرا گسترش داد و زمینهای را فراهم ساخت تا این مباحث، به وسیلهی هایدگر به ساحت هستی شناسی نیز کشیده شود.
اینکه چرا دیلتای تاریخ را بصورت عنصری محورین به مباحث هرمنوتیکی خود وارد ساخت به شرایط زمانه و سرزمین آنروز آلمان باز میگشت. چرا که در آن روزگار، اندیشههای تاریخگرایانهیِ هگل، برتمامی حوزههای فکری آنروزِ آلمان و حتا اروپا مستولی شده و همه اندیشههای فلسفی و علوم انسانی، به نحوی از این دیدگاههای تاریخگرایانه بهرهمند شده بودند و یوغِ هگل و اندیشههای هگلی به شدت بر گردن متفکران آلمانی جای گرفته بود. از طرف دیگر تاریخینگری دیلتای واکنشی بود بر علیه دیدگاههای رایج پوزیتویستها که علوم انسانی را غیر اصیل و اثبات ناپذیر میدانستند.
در واقع هدف هرمنوتیک دیلتای آن بود که قواعدی را بنا نماید که علوم انسانی از همان استحکام و اثباتپذیری برخوردار باشد که علوم تجربی برخوردار بود. او برای اینکه به اعتبار علوم انسانی بیافزاید عنصر "مُماثِل" را برای علوم انسانی مطرح ساخت.
دیلتای معتقد بود که اگر چه عنصر تجربه به معنای خاص آن که در علوم طبیعی به کار میرود در علوم معنوی یا انسانی کارساز نیست ولی به جای آن، عنصر مهم دیگری بنام عنصر مماثل وجود دارد که میتواند علوم معنوی را عینی و واقعی و فهم آنرا معتبر و ارزشمند نشان دهد.
او با طرح این عنصرِ مُماثِل و جایگزین کردن آدمی در زندگی روانی و تاریخیِ دیگران، جایگاهی عینی برای علوم انسانی قایل شد و در این راستا، هرمنوتیک را بعنوان معیار عینییت بخشیدن به آن علوم معرفی کرد.
به اعتقاد او، زندگی معنوی و فرهنگی انسانها در مجموعههای به هم پیوسته شکل میگیرد و نمیتوان فعالیتهای بشری را بصورت نقطهها و دانههای از هم جدا تحلیل و بررسی کرد. او فرایندِ فهمیدن را عبارت از "کشفِ من در تو" دانسته و به دلیل ماهیتِ مشترکی که برای بشر قایل بود این فهم را امکان پذیر میدانست.
دیلتای برآن بود که یک اثرِ هنری وقتی تدوین میشود، حاملِ خصوصیاتِ فرد و اجتماعی که متن توسط آن و در آن تدوین شده میباشد و این خصوصیات در متن مندرج میشود چه مؤلف نسبت به آن آگاهی داشته باشد و چه نداشته نباشد. او مؤلف را، آینهیِ تمامنمایی از جامعهای میدانست که مؤلفِ متن در آن زندگی میکند. از اینرو، متن علاوه بر ویژگیهای فردی مؤلف، حایز ویژگیهایِ اجتماعی که مؤلف در آن زندگی میکند نیز میباشد.
ادموند هوسرل، بیستوشش سال بعد از دیلتای به دنیا آمد اما در عین حال دیلتای تحت تاثیر اندیشههای او قرار گرفت از اینروی برخی هوسرل را معلم دیلتای میدانند. هوسرل برآن بود که ما نمیتوانیم به روان افراد وارد شویم و به پیچیدگیها و امور موجود در روان آنها پی ببریم مگر با بررسی امور و نمودهای عینی مربوط به فرد.
به عنوان مثال، ما با پریشان احوالی و عدم رعایت بهداشت توسط یک فرد، از یک وضعیت روانی در او آگاه میشویم و جز این راه دیگری برای کاوش در روان افراد نداریم. این امر به دیلتای امکان داد تا وقتی در تحلیل متن میخواست به روانکاوی مؤلف بپردازد، با توجه نمودن به وضعیت روانی مؤلف و عملکردها و انتخابهای او، به کشف معنای مندرج در متن نایل آید.
از نگرهیِ دیلتای چنین برداشت میشود که ما قادر به فهم معنا در آثارِ شخصی چون "حافظ" نیستیم مگر اینکه به لایههای روانی او نزدیک شویم و برای این نزدیکی نیز راهی نداریم جز آنکه ببینیم حافظ چگونه زندگی کرده یعنی نمود عینی روان او چه بوده است.
حال سؤال اینجاست که ما باید به کدامیک از نمودهای روانی توجه کنیم؟ دیلتای میگوید باید به آن نمودهای روانی توجه نمود که صاحب اثر در زندگی روانی خود به آنها "التفات" و "قصدیت" داشته نه آنکه در یک شرایط استثنایی مثل مرگ والدین و... تسلیم آنها شده باشد.
دیلتای، "جایگزینی" را روشِ دیگری برای فهم متن و معنای مندرج در آن میدانست یعنی برای فهمِ کارِ کسی که صد سال پیشتر از ما زیسته باید بتوانیم جایگزین او و همعصرش شویم و در دوران او زندگی کنیم و اگر بتوانیم چنین کاری را انجام دهیم و خود را همافقِ روان و زمان او قرار دهیم خواهیم توانست کاری را که او انجام داده بفهمیم. زیرا ما نیز همانند او بشر هستیم و اگر در چنان موقعیتی قرار میگرفتیم، همان کاری را انجام میدادیم او انجام داده است.
او معتقد بود که تا ما در تاریخِ یک مؤلف وارد نشویم و آن تاریخ برای ما ملموس نشود و در آن زندگی نکنیم، قادر به فهم "نمودهای روانی" مؤلف و شکافتن لایههای روانی او و ورود به عرصهیِ روانیاش نخواهیم بود.
او بر این باور بود که "شرایطِ کنونیِ تفسیر کننده" دارای ارزش منفی میباشد و باید انکار شود. حتا میتوان گفت که سرچشمه بدفهمیها و کاستیها در فهمِ متن، همین "شرایط" است و دانشِ تاریخی، به معنایِ پشت سر نهادنِ تمامِ پیشداوریهای برآمده از زمان حاضر و رسیدن به افق اندیشههای مؤلف است.
از منظر دیلتای، معرفت به علوم انسانی از طریق "جایگزینیِ خود به جای مؤلف" صورت میگیرد و بطور کلی پیشفرض هر علمِ انسانی، وجود قابلیت جایگزین کردن انسان در زندگی ذهنی و روانی دیگران است. در نتیجه افعال و آثار بشری به علت بشری بودن قابل فهم هستند و ما میتوانیم به دلیل بشر بودن، باطن این افعال را بفهمیم. لذا، در دیدگاه دیلتای، "فهمیدن" عبارت است از: "کشف تو در من"یا "کشف من در تو" که این امر به دلیل ماهیت مشترک بشری امکانپذیر می باشد.
ادامه دارد...
توجه: خوانندهی محترم، در تالیف این سلسله مقالات از منابع مختلفی بهرهمند شدهام که بزودی پس از انتشار آخرین قسمت از مقاله در مورد آنها توضیح خواهم داد.



