hassan.kazemzadeh@gmail.com
بطور قطع، همه شما در طول زندگانیِ خود، صفحاتی از یک کتاب را ورق زده، و یا در نمایشگاههایِ مختلف، شاهد آثار بسیار زیبای هنری بودهاید. و بطور حتم، ذهنتان، ناخودآگاه به تکاپو افتادهاست تا به معناهای مندرج در متن دست یافته، و آنها را فهم نماید.
اما، آیا تاکنون خود را در معرضِ این پرسشِ بنیادین قراردادهاید، که تا چه حد به معنایِ حقیقیِ مندرج در متن نزدیک شده و یا نیتی که مؤلف، در اثری در ذهن داشته و او را به تألیف و آفرینش اثری واداشته است را فهم نمودهاید؟ و آیا آن چیزی که شما از "متن" یا "اثر" فهم نمودهاید، همان چیزی است که "در متن مندرج بوده" و یا مؤلف در ذهن خود آنرا مدنظر قرار داده بوده و درصدد انتقالش در غالب عبارات، کلمات، نوشتهها و آثار هنری به شما به عنوان مخاطب بوده است؟ و آیا اصلا امکان انطباق ذهن بشری با "معنای مندرج در متن" و "نیت مؤلف"وجود دارد یا فهم متن و نیت مؤلف مدعایی بیش نیست؟
این موضوع، سالهای سال است که ذهن مرا به خود مشغول داشته است. تا جایی که از شاخهای به شاخهای دیگر در حال حرکت و جنب و جوش بوده، اندیشههای گوناگونی را تجربه نموده، هر از چند گاهی، در وادی فلسفهیِ فیلسوفی سکنی گزیده و تا سر حد ایدهآلیسم کامل و تمام عیاری پیش رفتهام.
سالها پیش، به این نتیجهیِ سترگ رسیدم که، "عقل بشری" در مواجهه با "مائدههای آسمانی" "ذاتاً عاجز" است و چندی پس از آن به "تابعیت ادراکات بشری" ایمان آوردم.
"عجز ذاتی عقل بشری در مواجهه با مائدههای آسمانی" به این معنا است که عقل بشری به دلیل گرفتار آمدن در سه گردابِ جبرناکِ "غضب"، "شهوت"، و "تصورات"، قادر به درک و فهم مائدههای آسمانی نبوده، و هرچند که بشر میتواند از طریق "ریاضت"و تضعیف قوای غضبیه و شهویهیِ وجود خویش، عقل را از اسارت این دو بدر آورده و آنرا بر "غضبات" و "شهوات" مستولی گرداند. اما در این صورت نیز، عقل را راهی به فهم مائدههای آسمانی نیست چرا که اسارت عقل در دام تصورات هنوز بر سر جای خود باقی است (و بالاتر از آن به تعبیر دوستم آقای محمد لکی: عقل چیزی جز همین تصورات نیست) و بشریت تا کنون نتوانسته راهی را برای غلبه بر تصورات خود پیدا نکرده فلذا اگر به بارگاه این مائدههای آسمانی راه یابد، فهمی مادهآلود از آن خواهد داشت. (البته استاد ارجمندم جناب آقای سید محمد حیدری یزدی بر آن است که اگر عقل بتواند بر غضب و شهوت غلبه نماید و رو بسوی حق تعالی داشته باشد، خداوند به واسطه "علم موهبت" که اکتسابی نیست و از جانب خداوند به خاصان درگاهش اعطاء میشود گرد و غبار تصورات را از دیدگان عقل بشری فرو خواهد شست و عقل بشری را شایسته فهم مائدههای آسمانی خواهد نمود.)
چرا که عقل را، ابزاری جز تصوراتِ مادیِ برآمده از حواسِ پنجگانه ندارد و عقل، در شناخت آن مائدهها، آنها را به این تصوراتی که برایش قابل فهمند فرو خواهد کاست و در صورت مواجهه با مائدههای آسمانی، قادر به درک اصل و حقیقت آنها آنگونه که هستند نخواهد بود مگر آنکه آنها را از روزنه تصورات مادهآلود خود رصد نماید.
از اینرو، که اگر عقلِ ما به ملکوتِ خداوند نیز بار یابد، باز در مورد بهشت، جهنم، پلِصراط، کرسی، عرش و... همین "تلقییِ عامیانه"ای را خواهد داشت که قرآن بدان اشاره نموده است، چرا که بشر، از فهم چیزی که خارج از اسلوبهای تصوریاش میباشد عاجز است و در فهم اشیاء، آنها را به قالبهای تصوری خود فرو میکاهد.
در واقع اگر بشریت به جایی برسد که این تصورات را از ساحت عقل بشوید(که به تعبیر آقای لکی بدلیل اینکه ایشان عقلرا همان تصورات میدانند این امر ممکن نمیباشد) آنگاه قادر خواهیم بود به درک حقیقتِ مائدههایِ آسمانی آنگونه که هستند و نه آنگونه که به نظر میرسند نایل آید.
اما در مورد تابعیتِ ادراکات بشری نیز، بر این باورم که ادراکات بشری، تابعِ پیشفرضها، روشها، تصورات، ابزارها و منابعِ بشر، در طولِ تاریخ بوده و بشر، برای فهم و درکِ هستی، همواره از آنها بهرهمند بوده و قادر به فرار از چنگال آنها نمیباشد.
اگر دقت کنیم در مییابیم، که هر قدر این پیشفرضها، روشها، منابع و ابزارها "دقیق"تر شده و یا "متحول" گردیده، ادراکات ما نیز "از هستی" و "در هستی" دقیقتر گشتهاند و هرگاه یکی از اینها تغییر یافته و جایگزین شدهاند، ادراکات ما نیز از هستی متفاوت شده است پس هستی همان است که تاکنون بوده اما روش ارسطویی و روش تجربی هر یک ادراکات خاصی را از این دنیا به ما اعطاء مینماید، از این روی به تابعیت ادراکات بشری ایمان دارم.
باری، در طول سالهای سال، امکان فهم متن، یکی از اصلیترین و اساسیترین دغدغههای ذهنی و فکری من بوده و هست و احساس میکنم این روزها پس از مدتها تلاش و کاوش در کتب باقی مانده از فیلسوفانِ بزرگِ جهان، به پاسخِ نهایی نزدیک شدهام. یعنی به جایی رسیدهام، که احساس میکنم، میتوانم آن "دغدغهها" و ماحصل آن تکاپوها را در فالب مقالهای هرچند کوتاه به علاقمندان تقدیم نمایم. اما فهم موضوع، بیتردید به مقدماتی نیاز دارد که ما پیش از ورود به بحث اصلی، در زیر به آنها پرداختهایم که تقدیم میگردد.
هرمنوتیک و چیستی آن
اولین مبحثی که باید مورد مداقّه قرار گیرد، علم هرمنوتیک و چیستی آن است.
چرا که هرمنوتیک، یگانه دانشی است که در آن از فهم معنایِ متن و چگونگیِ آن سخن به میان میرود.
فلذا لازم است در آغاز، نسبت به این دانش و موضوع و احوال آن آگاهی یافت.
هرمنوتیک، در اصل مشّتقِ از نامِ هِرمِس، خدای یونان باستان میباشد.
هرمس در اساطیر یونانی، الهه مرزها و واسطهیِ بین خدایان و مردمان، خالق سخن و تفسیر کنندهیِ خواستههایِ خدایان برای مردمان بودهاست.
عدهای هرمس را همان ادریس پیامبر دانستهاند که به کار تفسیرِ وحی و پیام پروردگار برای مردمان میپرداخت و سخنِ خداوند را به گوش بشریت میرساند و تمامی شاخههای دانش و حکمت، از جمله فلسفه و عرفان غربی(که بهزودی در مورد آن و تفاوتهایش با عرفان شرقی مطلبی را ارایه خواهم نمود) به او منسوب میدانند.
پس هرمنوتیک، در لغت به معنای وابسته به تفسیر میباشد و در اصطلاح، شامل مجموعه بحثهایی است که دربارهیِ تفسیر متن و فهمِ آن مطرح میشود.
مجموعه مطالعاتم در باب هرمنوتیک و بررسی تعاریف مختلف آن در آثار به جای مانده از اندیشمندان و صاحبنظران این دانش، مرا برآن داشته تا هرمنوتیک را علمِ فهمِ معنایِ مندرجِ در متن بدانم.
این تعریف از هرمنوتیک مستلزم آن است که:
الف: وجود متن امری بدیهی است.
ب: معنایی در متن، مُندَرَج است.
ج: متن، یک سمبل و نشانه برای معنایی است که در ذهن یا نیتِ مؤلف بوده است.
د: این معنا با توجه به متن، که مدیومِ (واسطه) مؤلف و نیّتَش از یک سوی و مخاطب از جانب دیگر است قابلیت فهمیده شدن دارد.
ه: ذهن یا مخاطب، توانایی فهمِ معنایِ مُندَرَجِ در متن از سوی مُؤلِّف را دارد.
و:فهمِ معنایِ مندرجِ در متن، نیازمندِ ابزارها، قواعد، روشها، اصول و اسلوبهایی است که هرمنوتیک بعنوانِ دانشِ فهمِ معنایِ مندرجِ در متن، آنها را در اختیار ما بعنوان مخاطب قرار میدهد تا متن را بهوسیله آن فهم نماییم.
اقسام هرمنوتیک
گفتیم که سابقه هرمنوتیک، بعنوان دانشِ فهم و تفسیرِ متن، به یونان باستان و دورانِ رسالتِ نبویِِ ادریسِ پیامبر بازمیگردد.
اما شکلِ کلاسیک و تکامل یافتهیِ آن، در قرن هفده میلادی پای به عرصه وجود نهاد.
در واقع، تلاش بنیانگذارانِ شکلِ جدیدِ هرمنوتیک این بود، که قواعد موردِ استفاده از جانبِ کلیسا برای فهمِ متنِ مقدس به کار میرفت را عمومیت بخشیده و از آن برای فهم هر نوع متنی استفاده نمایند.
لذا هرمنوتیک، در ابتدا به "فقهاللغه" و علمِ "مفردات" که در آن اَشکالِ یک کلمه و تحولاتِ تاریخییِ آن مورد بررسی قرار میگیرد نزدیکتر بود.
به هر حال، با گذشت زمان، هرمنوتیک به دو شاخه اصلی تقسیم شد که البته نوع دوم آن از چنان گستردگی برخوردار بود که نوع اول را هم در بر میگرفت.
این علم، در ابتدا جنبهیِ تفسیری داشت که از آن به هرمونتیکِ تفسیری یاد میشود.
متن در این نوع از هرمنوتیک، شامل چیزهایی بود که بشر بوسیلهیِ آن، درصدد ارایهیِ معنایی به همنوعانِ خویش است.
ازاینروی نه تنها نوشته، بلکه سخن یا هراثرِ هنری از جمله نقاشی، موسیقی، و سینما را در بر میگیرد.
در واقع متن در هرمنوتیک تفسیری هر امرِ معامندی است که از انسان صادر شده و فهم بدان تعلق مییابد.
بخش دیگرِ هرمنوتیک، هرمنوتیکِ فلسفی است. این بخش از هرمنوتیک، بیشتر برآمده از اندیشههای هایدگر بوده و توسط او مطرح گردیدهاست.
در نگره هایدگر، هر چیزی که ممکن باشد، انسان معنایی را در آن بیابد چه محصولِ انسان باشد وچه نباشد، متن نامیده میشود فلذا در بینش هایدگر، گسترهیِ متن، تمامی هستی است چنانکه حتّا وجود خود انسان را نیز در بر میگیرد.
در نگرهیِ هایدگر، معنایِ متن، آنقدر وسعت مییابد که شامل عالم عین میشود و اینجاست که هرمنوتیک از حوزهیِ تفسیریِ خود خارج، و به قلمروِ فلسفه و هستیشناسی گسترش مییابد.
هایدگر بر آن است، هر آنچه که قابلیت تأویل داشته باشد متن است و تا به امروز همه دانشمندان حوزهیِ متن و تمامی هرمنوسینهایِ پس از هایدگر، تحتِ تأثیرِ تعبیرِ او از متن بودهاند.
تاریخِ هرمنوتیک و اندیشهیِ هِرمُنُوسییَنها
گفتیم که پیدایشِ هرمنوتیکِ کلاسیک، به قرن هفده میلادی بازمیگردد و در سالِ هزاروهفتصدوبیستوسه، هرمنوتیکِ کلاسیک، با تألیف کتابی با عنوان "نهادهایِ هرمنوتیکیِ قدسی" گام به عرصهیِ وجود نهاد و این سرآغاز هرمنوتیکِ کلاسیک محسوب میشد.
"رامباخ" در این کتاب، بر "اصلِ انطباق" پافشاری کرد و مدعی شد، فهم بشری قابل انطباق با معنایِ مندرجِ در متن میباشد. و مراد وی از انطباق، انطباقِ تفسیرِ مخاطب، با معنایِ مندرج توسط مؤلف در متن بود.
در واقع هرمنوتیک با همین پیشفرض، که میتوان به معنای متن واصل شد پدید آمد. و در واقع رامباخ و دیگر هرمنوسینها بر آن بودند تا قواعدی را طراحی سازند که انطباق فهم و معنا را در عرصهیِ متن ممکن سازد.
بیست سال بعد یعنی در سال هزاروهفتصدوچهلودو "یوهانس کلادینیوس" در کتابِ "درآمدی به تفسیر صحیح از سخنها و کتابهای خردمندانه" کوشید تا توضیح دهد معنای هر اثری، همان است که مؤلفِ آن اثر در سر داشته و تلاش نموده تا آنرا در اثرِ خود بیان نماید و تفسیر، در حکم فعالیتی برای کشف این معنا است.
هرمنوتیک برای یوهانس مارتین کلادینیوس، ابزارِ کشفِ نیّتِ مؤلف از تألیفِ متن بوده است اما بزرگترین تحّول را "شِلایرماخِر" در هرمنوتیک بوجود آورد.
او را بدلیل آنکه توانست با کثرت تألیفات، مقالات و سخنرانیهایش در هرمنوتیک تحولی بنیادین ایجاد نماید "کانتِ هرمنوتیک" ملقب دانستهاند.
فردریش ارنست دانیل شلایر ماخر، تلاش اصلی خود را معطوف به این نکته نمود که فقهاللغه و تفسیری را که تا آن زمان در حوزهیِ دین پژوهی مسیحی وجود داشت، به یک بحث عمومی تبدیل کند.
او با این کار سعی نمود تا از هرمنوتیکِ خاصِ متون دینی عبور، و به هرمنوتیکی عام و جهان شمول دست یابد. این کار او انقلابی را در مباحث تفسیری ایجاد نمود. یعنی شلایر ماخر تلاش نمود تا با عمومیت دادن به قواعد تفسیرِ متونِ مقدس آنها را ابزار فهمِ کلیهیِ متون قرار دهد.
"پل ریکور" در این باره گفته است: این کار شلایرماخر در حد کاری که کانت در فلسفه و برای فلسفه انجام داد، مهم، اساسی و قابل احترام است.
چرا که مانند کانت که بدنبال قواعدِ کلیِ اندیشه بود و تلاش میکرد تا بداند فهم بصورت کلی، به چه شکلی انجام می گیرد بدون آنکه روی فهمهای خاص انگشت بگذارد، شلایر ماخر نیز سعی نمود تا بداند تفسیر(فهمِ متن)،
_ فارغ از اینکه متن مقدس باشد یا غیر مقدس _ بصورتِ کلی چگونه صورت میگیرد.
شلایرماخر در هرمنوتیکِ خود، دو نگرش را در یکجا جمع کرده بود از یک سو "روماتیکی" فکر میکرد و از سوی دیگر "انتقادی"(کانتی) میاندیشید.
به عبارت دیگر، شلایر ماخر، در طرح اندیشهیِ هرمنوتیکی خود، از دو مکتب بهرهبرده است: یکی اندیشهیِ انتقادیِ کانتی که در فضای آلمان آنروز، بصورت یک اندیشهیِ غالب وجود داشت و بر جنبههای عمومی فهم تأکید مینمود. و دیگری مکتبِ رومانتیسم که اثر ادبی را ناشی از ذهنِ خلاق و نبوغِ صاحب اثر و قائم بر آن دو میدانست و در تحلیلِ متن به ویژگیهای فردی مؤلف توجه داشت.
این اندیشهیِ جامع و نگرش دو سویه به مباحثِ هرمنوتیک، باعث شد که وی در مباحثِ تفسیری دو اصطلاحِ "تفسیرِ دستوری" و "تفسیر فنّی" را ابداع نماید.
شلایرماخر بر آن بود که اگر ما در تفسیر یک متن به خصوصیاتِ زبانی که در یک فرهنگ، مشترک است نظر کنیم، تفسیرِ دستوری انجام دادهایم. اما در تفسیرِ فنی به خصوصیات شاعر، نبوغ و ابداع او توجه میشود.
تفسیر دستوری که جنبهیِ عمومی فرهنگ و زبان را مورد توجه قرار میدهد، بیشتر با نگرشهای کانتی _ که جنبهیِ عمومی فهم را مورد توجه قرار میدهد _ سازگار است، اما تفسیر فنی یا روانشاختی، با مکتب رومانتیسم، همآهنگتر میباشد.
شلایرماخر معتقد بود که هدف نهایی هرمنوتیک، تفسیر فنی است، زیرا مقصد اصلی تفسیر را رسیدن به ذهنیتِ خاص نویسنده میدانست. از اینرو به تفسیر فنی بیش از تفسیر دستوری اولویت میداد.
شلایرماخر، بر خلاف کلادنیوس و دیگرانی که معتقد بودند متن یک معنای نهایی دارد و آن همان مراد صاحب اثر و به تعبیر خودشان "نیت مؤلف" است، اعتقاد داشت که بسیاری از اوقات، مفسر از خودِ مؤلف فراتر رفته و مطلبی را در بارهیِ مؤلف کشف مینماید که خودِ مؤلف از آن آگاه نیست یا به آن توجه ندارد. او در واقع با این سخن خود درصدد بود تا نقشِ ناخودآگاهِ ذهنیِ مؤلف را در تألیفِ متن را نشان دهد.
هرمنوتیکِ شلایرماخر بر این اساس بود که برای رسیدن به معنایِ نهاییِ متن، باید مجموعِ زندگیِ مؤّلف را فهمید و کشف نیت او در لحظهیِ خاصِ خلقِ اثر، یا دانستنِ زندگیاش، چندان اثری را در فهم معنای مندرج در متن نمیتواند داشته باشد.
ادامه دارد.....
توجه: خوانندهی محترم، در تالیف این سلسله مقالات از منابع مختلفی بهرهمند شدهام که بزودی پس از انتشار آخرین قسمت از مقاله در مورد آنها توضیح خواهم داد.



