خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384
عجز هرمنوتیک در فهم معنای متن به قلم: سید حسن کاظم‌زاده بخش اول
نوشته شده توسط سید حسن کاظم زاده در ساعت 4:06 PM

hassan.kazemzadeh@gmail.com

بطور قطع، همه شما در طول زندگانیِ خود، صفحاتی از یک کتاب را ورق زده، و یا در نمایشگاه‌هایِ مختلف، شاهد آثار بسیار زیبای هنری بوده‌اید. و بطور حتم، ذهنتان، ناخودآگاه به تکاپو افتاده‌است تا به معناهای مندرج در متن دست یافته، و آنها را فهم نماید.

اما، آیا تاکنون خود را در معرضِ این پرسشِ بنیادین قرارداده‌اید، که تا چه حد به معنایِ حقیقیِ مندرج در متن نزدیک شده و یا نیتی که مؤلف، در اثری در ذهن داشته و او را به تألیف و آفرینش اثری واداشته است را فهم نموده‌اید؟ و آیا آن چیزی که شما از "متن" یا "اثر" فهم نموده‌اید، همان چیزی است که "در متن مندرج بوده" و یا مؤلف در ذهن خود آنرا مدنظر قرار داده بوده و درصدد انتقالش در غالب عبارات، کلمات، نوشته‌ها و آثار هنری به شما به عنوان مخاطب بوده است؟ و آیا اصلا امکان انطباق ذهن بشری با "معنای مندرج در متن" و "نیت مؤلف"وجود دارد یا فهم متن و نیت مؤلف مدعایی بیش نیست؟

این موضوع، سالهای سال است که ذهن مرا به خود مشغول داشته است. تا جایی که از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر در حال حرکت و جنب و جوش بوده،‌ اندیشه‌های گوناگونی را تجربه نموده، هر از چند گاهی، در وادی فلسفه‌یِ فیلسوفی سکن‍‍ی گزیده و تا سر حد ایده‌آلیسم کامل و تمام عیاری پیش رفته‌ام.

سالها پیش، به این نتیجه‌یِ سترگ رسیدم که، "عقل بشری" در مواجهه با "مائده‌های آسمانی" "ذاتاً عاجز" است و چندی پس از آن به "تابعیت ادراکات بشری" ایمان آوردم.

"عجز ذاتی عقل بشری در مواجهه با مائده‌های آسمانی" به این معنا است که عقل بشری به دلیل گرفتار آمدن در سه گردابِ جبرناکِ "غضب"، "شهوت"، و "تصورات"، قادر به درک و فهم مائده‌های آسمانی نبوده، و هرچند که بشر می‌تواند از طریق "ریاضت"و تضعیف قوای غضبیه و شهویه‌یِ وجود خویش، عقل را از اسارت این دو بدر آورده و آنرا بر "غضبات" و "شهوات" مستولی گرداند. اما در این صورت نیز، عقل را راهی به فهم مائده‌های آسمانی نیست چرا که اسارت عقل در دام تصورات هنوز بر سر جای خود باقی است (و بالاتر از آن به تعبیر دوستم آقای محمد لکی: عقل چیزی جز همین تصورات نیست) و بشریت تا کنون نتوانسته راهی را برای غلبه بر تصورات خود پیدا نکرده فلذا اگر به بارگاه این مائده‌های آسمانی راه یابد، فهمی ماده‌آلود از آن خواهد داشت. (البته استاد ارجمندم جناب آقای سید محمد حیدری یزدی بر آن است که اگر عقل بتواند بر غضب و شهوت غلبه نماید و رو بسوی حق تعالی داشته باشد، خداوند به واسطه "علم موهبت" که اکتسابی نیست و از جانب خداوند به خاصان درگاهش اعطاء می‌شود گرد و غبار تصورات را از دیدگان عقل بشری فرو خواهد شست و عقل بشری را شایسته فهم مائده‌های آسمانی خواهد نمود.)

چرا که عقل را، ابزاری جز تصوراتِ مادیِ برآمده از حواسِ پنج‌گانه  ندارد و عقل، در شناخت آن مائده‌ها، آنها را به این تصوراتی که برایش قابل فهمند فرو خواهد کاست و در صورت مواجهه با مائده‌های آسمانی، قادر به درک اصل و حقیقت آنها آنگونه که هستند نخواهد بود مگر آنکه آنها را از روزنه تصورات ماده‌آلود خود رصد نماید.

از اینرو، که اگر عقلِ ما به ملکوتِ خداوند نیز بار یابد، باز در مورد بهشت، جهنم، پل‌ِصراط، کرسی، عرش و... همین "تلقی‌یِ عامیانه"‌ای را خواهد داشت که قرآن بدان اشاره نموده است، چرا که بشر، از فهم چیزی که خارج از اسلوبهای تصوری‌اش می‌باشد عاجز است و در فهم اشیاء، آنها را به قالبهای تصوری خود فرو می‌کاهد.

در واقع اگر بشریت به جایی برسد که این تصورات را از ساحت عقل بشوید(که به تعبیر آقای لکی بدلیل اینکه ایشان عقلرا همان تصورات می‌دانند این امر ممکن نمی‌باشد) آنگاه قادر خواهیم بود به درک حقیقتِ مائده‌هایِ آسمانی آنگونه که هستند و نه آنگونه که به نظر می‌رسند نایل آید.

اما در مورد تابعیتِ ادراکات بشری نیز، بر این باورم که ادراکات بشری، تابعِ پیش‌فرض‌ها، روش‌ها، تصورات، ابزارها و منابعِ بشر، در طولِ تاریخ بوده و بشر، برای فهم و درکِ هستی، همواره از آنها بهره‌مند بوده و قادر به فرار از چنگال آنها نمی‌باشد.

اگر دقت کنیم در می‌یابیم، که هر قدر این پیشفرضها، روشها، منابع و ابزارها "دقیق"‌تر شده و یا "متحول" گردیده، ادراکات ما نیز "از هستی" و "در هستی" دقیقتر گشته‌اند و هرگاه یکی از این‌ها تغییر یافته و جایگزین شده‌اند، ادراکات ما نیز از هستی متفاوت شده‌ است پس هستی همان است که تاکنون بوده اما روش ارسطویی و روش تجربی هر یک ادراکات خاصی را از این دنیا  به ما اعطاء می‌نماید، از این روی به تابعیت ادراکات بشری ایمان دارم.

باری، در طول سالهای سال، امکان فهم متن، یکی از اصلی‌ترین و اساسی‌ترین دغدغه‌های ذهنی و فکری من بوده و هست و احساس می‌کنم این روزها پس از مدتها تلاش و کاوش در کتب باقی مانده از فیلسوفانِ بزرگِ جهان، به پاسخِ نهایی نزدیک شده‌ام. یعنی به جایی رسیده‌ام، که احساس می‌کنم، می‌توانم آن "دغدغه‌ها" و ماحصل آن تکاپو‌ها را در فالب مقاله‌ای هرچند کوتاه به علاقمندان تقدیم نمایم. اما فهم موضوع، بی‌تردید به مقدماتی نیاز دارد که ما پیش از ورود به بحث اصلی، در زیر به آنها پرداخته‌ایم که تقدیم می‌گردد.

هرمنوتیک و چیستی آن

اولین مبحثی که باید مورد مداقّه قرار گیرد،  علم هرمنوتیک و چیستی آن است.

چرا که هرمنوتیک، یگانه دانشی است که در آن از فهم معنایِ متن و چگونگیِ آن سخن به میان می‌رود.

فلذا لازم است در آغاز، نسبت به این دانش و موضوع و احوال آن آگاهی یافت.

هرمنوتیک، در اصل مشّتقِ از نامِ هِرمِس، خدای یونان باستان می‌باشد.

هرمس در اساطیر یونانی، الهه مرزها و واسطه‌یِ بین خدایان و مردمان، خالق سخن و تفسیر کننده‌یِ خواسته‌هایِ خدایان برای مردمان بوده‌است.

عده‌ای هرمس را همان ادریس پیامبر دانسته‌اند که به کار تفسیرِ وحی و پیام پروردگار برای مردمان می‌پرداخت و سخنِ خداوند را به گوش بشریت می‌رساند و تمامی شاخه‌های دانش و حکمت، از جمله فلسفه و عرفان غربی(که به‌زودی در مورد آن و تفاوتهایش با عرفان شرقی مطلبی را ارایه خواهم نمود) به او منسوب می‌دانند.

پس هرمنوتیک، در لغت به معنای وابسته به تفسیر می‌باشد و در اصطلاح، شامل مجموعه بحث‌هایی است که درباره‌یِ تفسیر متن و فهمِ آن مطرح می‌شود.

مجموعه مطالعاتم در باب هرمنوتیک و بررسی تعاریف مختلف آن در آثار به جای مانده از اندیشمندان و صاحب‌نظران این دانش، مرا برآن داشته تا هرمنوتیک را علمِ فهمِ معنایِ مندرجِ در متن بدانم.

این تعریف از هرمنوتیک مستلزم آن است که:

الف: وجود متن امری بدیهی است.

ب: معنایی در متن، مُندَرَج است.

ج: متن، یک سمبل و نشانه برای معنایی است که در ذهن یا نیتِ مؤلف بوده است.

د: این معنا با توجه به متن، که مدیومِ (واسطه) مؤلف و نیّتَش از یک سوی و مخاطب از جانب دیگر است قابلیت فهمیده شدن دارد.

ه: ذهن یا مخاطب، توانایی فهمِ معنایِ مُندَرَجِ در متن از سوی مُؤلِّف را دارد.

و:فهمِ معنایِ مندرجِ در متن، نیازمندِ ابزارها، قواعد، روش‌ها، اصول و اسلوبهایی است که هرمنوتیک بعنوانِ دانشِ فهمِ معنایِ مندرجِ در متن، آنها را در اختیار ما بعنوان مخاطب قرار می‌دهد تا متن را به‌وسیله آن فهم نماییم.

اقسام هرمنوتیک

گفتیم که سابقه هرمنوتیک، بعنوان دانشِ فهم و تفسیرِ متن، به یونان باستان و دورانِ رسالتِ نبویِِ ادریسِ پیامبر بازمی‌گردد.

اما شکلِ کلاسیک و تکامل یافته‌یِ آن، در قرن هفده میلادی پای به عرصه وجود نهاد.

در واقع، تلاش بنیانگذارانِ شکلِ جدیدِ هرمنوتیک این بود، که قواعد موردِ استفاده از جانبِ کلیسا برای فهمِ متنِ مقدس به کار می‌رفت را عمومیت بخشیده و از آن برای فهم هر نوع متنی استفاده نمایند.

لذا هرمنوتیک، در ابتدا به "فقه‌اللغه" و علمِ "مفردات" که در آن اَشکالِ یک کلمه و تحولاتِ تاریخی‌یِ آن مورد بررسی قرار می‌گیرد نزدیک‌تر بود.

به هر حال، با گذشت زمان، هرمنوتیک به دو شاخه اصلی تقسیم شد که البته نوع دوم آن از چنان گستردگی برخوردار بود که نوع اول را هم در بر می‌گرفت.

این علم، در ابتدا جنبه‌یِ تفسیری داشت که از آن به هرمونتیکِ تفسیری یاد می‌شود.

متن در این نوع از هرمنوتیک، شامل چیزهایی بود که بشر بوسیله‌یِ آن، درصدد ارایه‌یِ معنایی به هم‌نوعانِ خویش است.

ازاین‌روی نه تنها نوشته، بلکه سخن یا هراثرِ هنری از جمله نقاشی، موسیقی، و سینما را در بر می‌گیرد.

در واقع متن در هرمنوتیک تفسیری هر امرِ معامندی است که از انسان صادر شده و فهم بدان تعلق می‌یابد.

بخش دیگرِ هرمنوتیک، هرمنوتیکِ فلسفی است. این بخش از هرمنوتیک، بیشتر برآمده از اندیشه‌های هایدگر بوده و توسط او مطرح گردیده‌است.

در نگره هایدگر، هر چیزی که ممکن باشد، انسان معنایی را در آن بیابد چه محصولِ انسان باشد وچه نباشد، متن نامیده می‌شود فلذا در بینش هایدگر، گستره‌یِ متن، تمامی هستی است چنانکه حتّا وجود خود انسان را نیز در بر می‌گیرد.

در نگره‌یِ هایدگر، معنایِ متن، آنقدر وسعت می‌یابد که شامل عالم عین می‌شود و اینجاست که هرمنوتیک از حوزه‌یِ تفسیریِ خود خارج، و به قلمروِ فلسفه و هستی‌شناسی گسترش می‌یابد.

هایدگر بر آن است، هر آنچه که قابلیت تأویل داشته باشد متن است و تا به امروز همه دانشمندان حوزه‌یِ متن و تمامی هرمنوسین‌هایِ پس از هایدگر، تحتِ تأثیرِ تعبیرِ او از متن بوده‌اند.
 

تاریخِ هرمنوتیک و اندیشه‌یِ هِرمُنُوسییَن‌ها

گفتیم که پیدایشِ هرمنوتیکِ کلاسیک، به قرن هفده میلادی بازمی‌گردد و در سالِ هزاروهفتصدوبیست‌وسه‌، هرمنوتیکِ کلاسیک، با تألیف کتابی با عنوان "نهادهایِ هرمنوتیکیِ قدسی" گام به عرصه‌یِ وجود نهاد و این سرآغاز هرمنوتیکِ کلاسیک محسوب می‌شد.

"رامباخ" در این کتاب، بر "اصلِ انطباق" پافشاری کرد و مدعی شد، فهم بشری قابل انطباق با معنایِ مندرجِ در متن می‌باشد. و مراد وی از انطباق، انطباقِ تفسیرِ مخاطب، با معنایِ مندرج توسط مؤلف در متن بود.    

در واقع هرمنوتیک با همین پیشفرض، که می‌توان به معنای متن واصل شد پدید آمد. و در واقع رامباخ و دیگر هرمنوسین‌ها بر آن بودند تا قواعدی را طراحی سازند که انطباق فهم و معنا را در عرصه‌یِ متن ممکن سازد.

بیست سال بعد یعنی در سال هزاروهفتصدوچهل‌ودو "یوهانس کلادینیوس" در کتابِ "درآمدی به تفسیر صحیح از سخنها و کتابهای خردمندانه" کوشید تا توضیح دهد معنای هر اثری، همان است که مؤلفِ آن اثر در سر داشته و تلاش نموده تا آنرا در اثرِ خود بیان نماید و تفسیر، در حکم فعالیتی برای کشف این معنا است.

هرمنوتیک برای یوهانس مارتین کلادینیوس، ابزارِ کشفِ نیّتِ مؤلف از تألیفِ متن بوده است اما بزرگترین تحّول را "شِلایرماخِر" در هرمنوتیک بوجود آورد.

او را بدلیل آنکه توانست با کثرت تألیفات، مقالات و سخنرانی‌هایش در هرمنوتیک تحولی بنیادین ایجاد نماید "کانتِ هرمنوتیک" ملقب دانسته‌اند.

فردریش ارنست دانیل شلایر ماخر، تلاش اصلی خود را معطوف به این نکته نمود که فقه‌اللغه و تفسیری را که تا آن زمان در حوزه‌یِ دین پژوهی مسیحی وجود داشت، به یک بحث عمومی تبدیل کند.

او با این کار سعی نمود تا از هرمنوتیکِ خاصِ متون دینی عبور، و به هرمنوتیکی عام و جهان شمول دست یابد. این کار او انقلابی را در مباحث تفسیری ایجاد نمود. یعنی شلایر ماخر تلاش نمود تا با عمومیت دادن به قواعد تفسیرِ متونِ مقدس آنها را ابزار فهمِ کلیه‌یِ متون قرار دهد.

"پل ریکور" در این باره گفته ‌است: این کار شلایرماخر در حد کاری که کانت در فلسفه و برای فلسفه انجام داد، مهم، اساسی و قابل احترام است.

چرا که مانند کانت که بدنبال قواعدِ کلی‌ِ اندیشه بود و تلاش می‌کرد تا بداند فهم بصورت کلی، به چه شکلی انجام می گیرد بدون آنکه روی فهم‌های خاص انگشت بگذارد، شلایر ماخر نیز سعی نمود تا بداند تفسیر(فهمِ متن)،

_ فارغ از اینکه متن مقدس باشد یا غیر مقدس _ بصورتِ کلی چگونه صورت می‌گیرد.

شلایرماخر در هرمنوتیکِ خود، دو نگرش را در یکجا جمع کرده بود از یک سو "روماتیکی" فکر می‌کرد و از سوی دیگر "انتقادی"(کانتی) می‌اندیشید.

به عبارت دیگر، شلایر ماخر، در طرح اندیشه‌یِ هرمنوتیکی خود، از دو مکتب بهره‌برده است: یکی اندیشه‌یِ انتقادیِ کانتی که در فضای آلمان آنروز، بصورت یک اندیشه‌یِ غالب وجود داشت و بر جنبه‌های عمومی فهم تأکید می‌نمود. و دیگری مکتبِ رومانتیسم که اثر ادبی را ناشی از ذهنِ خلاق و نبوغِ صاحب اثر و قائم بر آن دو می‌دانست و در تحلیلِ متن به ویژگی‌های فردی مؤلف توجه داشت.

این اندیشه‌یِ جامع و نگرش دو سویه به مباحثِ هرمنوتیک، باعث شد که وی در مباحثِ تفسیری دو اصطلاحِ "تفسیرِ دستوری" و "تفسیر فنّی" را ابداع نماید.

شلایرماخر بر آن بود که اگر ما در تفسیر یک متن به خصوصیاتِ زبانی که در یک فرهنگ، مشترک است نظر کنیم، تفسیرِ دستوری انجام داده‌ایم. اما در تفسیرِ فنی به خصوصیات شاعر، نبوغ و ابداع او توجه می‌شود.

تفسیر دستوری که جنبه‌یِ عمومی فرهنگ و زبان را مورد توجه قرار می‌دهد، بیشتر با نگرش‌های کانتی _ که جنبه‌یِ عمومی فهم را مورد توجه قرار می‌دهد‌‌ _ سازگار است، اما تفسیر فنی یا روانشاختی، با مکتب رومانتیسم، هم‌آهنگ‌تر می‌باشد.

شلایرماخر معتقد بود که هدف نهایی هرمنوتیک، تفسیر فنی است، زیرا مقصد اصلی تفسیر را رسیدن به ذهنیتِ خاص نویسنده می‌دانست. از این‌رو به تفسیر فنی بیش از تفسیر دستوری اولویت می‌داد.

شلایرماخر، بر خلاف کلادنیوس و دیگرانی که معتقد بودند متن یک معنای نهایی دارد و آن همان مراد صاحب اثر و به تعبیر خودشان "نیت مؤلف" است، اعتقاد داشت که بسیاری از اوقات، مفسر از خودِ مؤلف فراتر رفته و مطلبی را در باره‌یِ مؤلف کشف می‌نماید که خودِ مؤلف از آن آگاه نیست یا به آن توجه ندارد. او در واقع با این سخن خود درصدد بود تا نقشِ ناخودآگاهِ ذهنیِ مؤلف را در تألیفِ متن را نشان دهد.

هرمنوتیکِ شلایرماخر بر این اساس بود که برای رسیدن به معنایِ نهاییِ متن، باید مجموعِ زندگیِ مؤّلف را فهمید و کشف نیت او در لحظه‌یِ خاصِ خلقِ اثر، یا دانستنِ زندگی‌اش، چندان اثری را در فهم معنای مندرج در متن نمی‌تواند داشته باشد.

ادامه دارد.....

توجه: خواننده‌ی محترم، در تالیف این سلسله مقالات از منابع مختلفی بهره‌مند شده‌ام که بزودی پس از انتشار آخرین قسمت از مقاله در مورد آنها توضیح خواهم داد.

جمعه 24 تیر ماه سال 1384
سیری در زندگی و اندیشه‌های سباستین کاستلیو به قلم: فاطمه اشرفی
نوشته شده توسط سید حسن کاظم زاده در ساعت 11:20 AM


برگرفته‌ از کتاب وجدان بیدار نوشته اشتفان تسوایگ

سباستین کاستلیودر سال 1515 میلادی در منطقه‌ای مرزی میان فرانسه ، سوییس و ساوواین بدنیا آمد. زبان مادری اش ایتالیایی بود و در بیست سالگی بعنوان دانشجو وارد دانشگاه لیون شد و در آنجا علاوه بر ایتالیایی و فرانسه در زبانهای عبری، یونانی و لاتینی به مقام استاد کاملی دست یافت.

کاستلیو در ابتدای جوانی به هنر‌های بوطیقایی علاقه پیدا کرد اما بعد از مدتی  به امور روز متمایل شد. چرا که در آن برهه‌ی زمانی، بیشتر جوانان و اساتید به جای بحث در مورد قوانین رم باستان، افلاطون و ارسطو به مسایل روز زمان خود متمایل شده و دوست داشتند بین باورهای مذهبی و عصر و زمانه‌ی خود همدلی ایجاد نمایند. یعنی در واقع به عصری سازی دین بپردازند و دین را با نیازها و مقتضیات زمانه سازگار نمایند.

کاستلیو هم که به همین سمت کشیده شده بود می‌خواست مکتبی را بنیان نهد که به نحوی "مداراگری" را ترویج نماید لذا در بیست و پنج سالگی جنبش اصلاحات دینی را در فرانسه مطرح ساخت و اولین کسی بود که اندیشه نوزایی و احیاء فکر دینی را در اروپای مسیحی عنوان نمود.

کاستلیو به جهت مطرح نمودن چنین دیدگاهی و از ترس جان، ناچار به جلای وطن شد و در ژنو سکونت یافت. اما وضع آنجا هم به مراتب بدتر از فرانسه بود، چرا که ژان کالوّن با دیکتاتوری تمام عیاری به این بخش از اروپا حکم می‌راند و فرمان خود را بنام "دین" و "مذهب" توجیه می نمود.

کاستلیو در ژنو به دلیل خوش‌کرداری بعنوان مدیر مدرسه ژنو انتخاب شد و در آنجا گوشه‌هایی از تورات و انجیل را با هدف تقویت حافظه کودکان ژنو به لاتین برگرداند. این کتاب کوچک از لحاظ ادبی و تربیتی با کتاب گفتگوهای آراسموس قابل مقایسه می‌باشد و بارها تجدید چاپ شده است.

کار بعدی کاستلیو، ترجمه کتاب مقدس به زبان لاتین و فرانسه بود. این اقدا م او با مخالفت کالوّن حاکم مذهبی و خودکامه مواجه شد. کالون مجوز چاپ و نشر کتاب مذکور را به کاستلیو نداد و آنرا نوعی بدعت‌گذاری دانست، حال آنکه پیش از کاستلیو، یکی از اقوام کالون بنام وولگات، کتاب مقدس را به لاتین برگردانده و با پیشگفتار کالون منتشر نموده بود. و چون کالون نمی خواست دستی بالای دست او پیدا شود و بازارش کساد گردد در پی آن بود که با زدن برچسب "بدعت‌گذاری" به وی، کاستلیو را تحت فشار قرار دهد تا ژنو را ترک کند.

کاستلیو پس از ترک ژنو، نتوانست در ممالک اطراف کاری مطابق شأن خود پیدا کند چرا که ممالک اطراف ژنو، از لحاظ سیاسی به  شدت  به ژنو وابسته بودند و از ترس کالوّن جرأت نمی‌کردند او را به کار بگمارند. از این رو کاستلیو با همه بزرگی‌اش، مجبور شد برای سیر نمودن شکم خانواده پرجمعیت هشت نفری‌ خود در چاپخانه (اوپورین) به کار غلط گیری مشغول شود.

او علاوه بر کار در چاپخانه مجبور شده بود که بخشی دیگری از هزینه‌های خانواده را از راه گِل‌کاری و تدریس خانگی تأمین نماید و با دستان خود با گِل، خانه محقری در اطراف "بازل" بنا نمود.

مبارزات اصلی کاستلیو با قتل "سِروه" آغاز شد و قتل این آزاد‌اندیش فرانسوی تأثیر بسیار بدی بر روح و روان و کاستلیو نهاد و موجب تحول و تهور فکری در او شد. سروه یکی از آزاد اندیشانی بود که به خاطر اختلاف نظر در بعضی اعتقادات و باورها، از سوی کالوَن به کفرورزی محکوم و زنده در آتش سوزانده شد.

سباستین کاستلیو نتوانست در مورد این جنایت که در حق هم فکرش اِعمال شده بود ساکت بنشیند. لذا قلم به دست برد و مقالاتی را با نام مستعار "مارتینوس بلینوس" علیه این جنایت هولناک به رشته تحریر درآورد. مقالات او در حمایت از سروه و "آزاداندیشی" و "آزادباوری" و "مُداراگری" در کتاب "کافران" با موضوع جنایات کالون در حق سروه جمع آوری شد.

کاستلیو مردی دانشمند، نرم خو، و بیزار از جنگ و خشونت بود. به همین دلیل، از راه قلم مبارزه را آغاز کرد او معتقد بود هر انسانی آزاد است که نظر و عقیده خود را مطرح نماید و هیچکس حق ندارد کسی را به اتهام مطرح کردن عقیده و باورهایش به مرگ محکوم نماید. او در کتاب کافران خطاب به کالون می‌نویسد:"وای بر تو که به نام خدا و مسیح آدم می‌کشی. در کجای کتاب مقدس آمده است که انسان را به خاطر باور و عقایدش بکشی؟ تو سروه و سروه ها را به اتهام کفر در آتش می‌سوزانی حال آنکه آنان همه مؤمن و خداپرست و معتقد به مسیح اند و اگر چنین نبودند چرا در میانه‌ی آتش خدا و مسیح را صدا می‌زنند؟"

کاستلیو معتقد بود: "هر انسانی حق دارد عقیده و باورهایش را مطرح سازد و اگر این باورها درست بودند که هیچ، اما اگر با عقیده غالب متفاوت بود یا دیگران آنرا اشتباه دانستند نمی‌توان با استناد به باورهای دیگر او را کافر انگاشت و باید از طریق مسالمت آمیز او را دعوت به گفتگو نموده و بدین‌وسیله او را از اشتباهی که ممکن است گرفتارش باشد رهانید و هیچ کسی حق ندارد هر که را دگراندیش می‌پندارد متهم به کفرورزی کرده و مورد شکنجه،تعقیب، و نابودی قرار دهد. چرا که هرگز خدا و مسیح راضی نیستند کسی که دگر اندیش است یعنی باورهایش با باورهای ما و عموم مردم در مورد کتاب مقدس تفاوت دارد را سوزانده شود و سوزاندن انسانها نه تنها دفاع از مکتب محسوب نمی‌شود، بلکه جنایتی آشکار است که باعث خشم خدا میگردد".

کاستلیو برگ برگِ کتا ب مقدس را جستجو می‌نماید و درمی‌یابد که در کتاب مقدس از منکران خداوند و ضرورت به کیفر رساندن آنان سخن به میان آمده، اما این سؤال در ذهنش ایجاد می‌شود: "آنهایی که سوزانده می‌شوند همه‌‌شان خدا و مسیح را قبول دارند پس مشکل اصلی خدا و مسیح نمی‌باشد بلکه این کالون است که مشکل اصلی می‌باشد".

کالونِ دیو سیرت، برای حفظ کرسی قدرت و نفوذ همه جانبه‌اش، هر اندیشه و تفکری را از بن نابود می‌کند و تنها برای حفظ موقعیت خودش از نام خدا و مسیح برای نابود کردن مخالفان و منتقدانش بهره می‌برد. این در حالی است که خدا به انسانها جان داده و کسی حق ندارد به جای خدا نشسته و به بهانه‌های واهی جان ایشان را بستاند.

کاستلیو تنها راه نجات بشر از این همه تفتیش ، شکنجه، زندانی شدن و اعدام را رواج مداراگری در بین ابنای بشر می‌داند. به نظر او جهانِ به این وسعت و بزرگی برای همه جهان‌بینی‌ها، عقاید، باورها و تفکرها جای کافی دارد.

او در پیشگفتار کتاب کافران چنین می‌نویسد:" ای مسیح آیا وقتی در میانه میدان شهر به نام تو قصابی هولناکی را به راه می‌‌اندازند و دگراندیشان را به شعله‌های آتش می‌سپارند حضور داری؟"

سباستین کاستلیو، این چنین با قلم خود در برابر استبدادگران که جز سرکوب، سانسور و زبان‌دوختن دگر‌اندیشان کاری از دستشان بر‌نمی‌آید ایستادگی می‌کند.

کاستیلو معتقد است:"باورها، عقاید و تجربه ها امری درونی هستند و نمی توان با اعمال فشار بر معتقدان به یک اندیشه از علاقه‌ی ایشان به آن دیدگاه کاست. و اگر عقیده ای هزاران بار به نام خدا ، مسیح و ملکوت تشبث یابد، هرگز صاحب این حق نیست که به جان آدمیان، این گوهره‌ی مقدس دست درازی نماید".

کاستلیو در ادامه کتاب کافران پس از آنکه به این پرسش‌ها می‌پردازد که کفر یعنی چه؟ و چه کسی را بی‌آنکه عدالت را پایمال کنیم می‌توانیم کافر بدانیم؟ این سؤال بنیادین را مطرح می‌سازد که آیا پیگرد و جزا دادن کافران به خاطر دگراندیشی آنان روا و مجاز است؟ او در این بین اولا میان کافران و منکران تفاوت قایل می‌شود و از طرف دیگر مجازات کفار را وظیفه‌ی خدا می‌داند و معتقد است، کسانی را که امثال کالون‌ها کافرشان می‌دانند کافر نیستند و ما دلیلی بر حقیقی بودن و اصالت ادعای کالون‌ها نداریم. و عموما اینگونه افراد مستبد و خودرای، افرادی هستند که به نام کفر در صدد تسویه حساب خود با مخالفانشان هستند.

او معتقد بود که در هرعصری گروهی هستند که قربانیان نگون بختی را جستجو می‌کنند تا خشم و نفرت خود را بر سر آنان خالی نمایند و "کفر" در کنار "رنگ پوست" یا "نژاد" و "تبار" و .... یکی از همان بهانه‌هایی هستند که حاکمان بدانوسیله عطش خونخواری خود را فرومی‌نشانند و در این بین هرچند شعارها عوض می‌شوند اما روشهای کار یکسان است و اینان در این راه از تهمت، قتل، تبعید، حصر و زندانی کردن مخالفان و منتقدان خود بهره‌مند می‌شوند.

اما همانگونه که در همه جوامع استبدادی، قهر بر وجدان غالب می‌یابد، قهر کالوَن بر وجدان بیدار کاستلیو غلبه یافته و روزگار را برای این مؤسس مداراگری سیاه‌تر می‌سازد.

جریان از این قرار است که در بازل، مردی بنام ژان دو بروژ که بازرگانی خارجی و ثروتمند بود زندگی می‌کرد و از آبرو و جایگاه ویژه‌ای در نزد مردم بازل برخوردار بود. چرا که فردی نیکوکار بود و زمانی هم که درگذشت، بازلی‌ها برایش سنگ تمام گذاشته و جسدش را در کلیسای لئونارد به خاک سپردند.

اما سالها پس از مرگِ دوبروژ گذشته بود خبر رسید که این مرد نیکوکار، همان کافرکیشی است که توانسته بود از "قتل‌عام فلاندِر" بگریزد و کتاب شگفتی‌ها را، پیرامون آن واقعه دردناک بنویسد و منتشر سازد. لذا دادگاهی تشکیل شد و جسد پوسیده او را از قبر بیرون کشیده و همراه با کتاب و دیگر نوشته هایش در وسط میدان بازل سوزاندند.

کاستلیو که در زمان حیات دوبروژ با وی دوستی داشت به دلیل ارتباط با این فرد متهم به کفر و الحاد گردید و دادگاه بازل دریافت که این کاستلیو همان کسی است که با نام مستعار "مارتینیوس بلینیوس" کتاب کافران را در نقد عملکرد و دیدگاههای کالوَن در جریان قتل سروه منتشر ساخته و جرایم او وقتی سنگین‌تر شد که راز ارتباطش "با برناردو اَکینو" راهبی که به اتهام کفر از زادگاهش همراه فرزندانش تبعید شد و در راه کوهستان از سرما و ضعف جان سپرد فاش گردید.

او که نگران جانش بود و می‌دانست که بزودی چون سروه در آتش افکنده خواهد شد کم کم بیمار گشته و دچار ضعف شد و در نهایت زمانی که بیش از چهل و هشت سال نداشت در بیست و نه دسامبر هزار و پانصدو شصت و سه در گذشت. یارانش بر این باورند که خداوند بوسیله مرگِ طبیعی، او را از مرگِ هولناک رهایی بخشید.

در پایان شایان ذکر است که در اروپا، کاستلیو یکی از گمنام‌ترین اصلاح‌طلبان دینی محسوب می‌شود و اروپائیان، بطور عام لوتر و یارانش را سرآغازِ اصلاح‌طلبیِ دینی در این قاره می‌پندارند. حال آنکه برای اولین بار، این کاستلیو بود که اندیشه اصلاح دینی را مطرح ساخت و برای نخستین بار، سخن از آزادی اندیشه و مداراگرایی را بر زبان جاری ساخت و سالهای سال هزینه‌یِ گزافِ زندگی‌یِ مخفی و محرمانه را برای خود برگزید و لوتر سالها بعد، با توجه به آثار باقی مانده از کاستلیو بود که مکتب خود را بنیان نهاد.

پایان.